سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

رمان حصار تنهایی من



نام رمان : حصار تنهایی من
نویسنده : پریبانو
صفحات : 1203

خلاصه رمان : قصــه درمورد دختری به اسم آیناز که نه زیبایی افسانه ای داره که زبان زد خاص وعام باشه نه پول وثروتی که پسرا برای ازدواج با اون به صف باایستن….دختری با قیافه معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه….وبر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن این دختر نیست…






مامانم شونه هامو تکون داد و صدام ميزد:آني...آني...
-هووم..
-هووم چيه ؟پاشو ببينم ...مگه نميخواي بري خياطي ؟
با شنيدن اسم خياطي چشمامو باز کردم وسيخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟
-هشت ونيم ..
-واي مامان چرا بيدارم نکردي ؟
بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بيدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري صبحونه رو حاضر ميکنم
دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شيش دقيقه طول کشيد سريع به اتاقم رفتم و دستي به موهاي فرفريم کشيدم و با يه کش مو بالا بستمش کمد لباسيمو باز کردم هر چي دم دستم بود پوشيدم به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقيقه بود يعني تا نه ميرسيدم ؟ عمرا اگه برسم ...کيفمو برداشتم از اتاقم اومدم بيرون مامانم با يه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:بگير اين لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگيري
لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حياط ميدويدم که مامانم صدام زد:با دمپايي کجاداري ميري؟
به پام نگاه کردم ديدم به جاي کفش دمپايي پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانيت گفتم: امروز حتما نسترن حکم اخراجمو ميزاره کف دستم
مامانم خنديد و گفت: اون اگه ميخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود
کفشامو پوشيدم و خودمو با دو به ايستگاه اتوبوس رسوندم چند دقيقه اي منتظر موندم ...به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقيقه بود ديگه بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم چند قدمي از ايستگاه فاصله گرفتم ...دستمو براي چند تا ماشين بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد ميشدن اعصابم داشت خورد ميشد بايد به نسترن زنگ ميزدم که دير ميام وگرنه تا خود صبح بايد به بازجوياش جواب ميدادم گوشيو از کيفم برداشتم مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که يه پرايد جلو پام ترمز کرد ... گوشمو گذاشتم تو جيب مانتوم سرمو خم کردم ديدم يه پسر جوني با قيافه زمختي ...که ته ريشش ديگه درحد ريش بود..عينک افتابيشو گذاشته بود بالاي سرش يه ادامس هم تو دهنش بود که مَلچ و ملوچ ميکرد دندوناي زردش به زيباي به نمايش گذاشته بود ...صداي اهنگش اونقدر بلند بود که هر که هرکري رو شنوا ميکرد...همين جور که نگاش ميکردم گفت:
-؟کجا ميريد خوشکل برسونمت
کمرمو راست کردم خاک تو سر خوشکل نديدت بکنن.. خدا قربون رحمتت برم اين کي بود اول صبحي به ما دادي نميدونستم سوار بشم يا نه... هميشه مامانم ميگفت به غير از تاکسي سوار ماشين ديگه اي نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم يه امروزو بي خيال حرف مامان مي شم يه نفسي کشيدم توکل برخدا کردم و سوار شدم ... خدايا خودمو دست تو سپردم ا ز قديم هم گفتن لنگه کفشي در بيابان نعمت است ولي اين براي من غضبه ...
به محض اينکه سوار شدم انچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عين فنر جام عقب و جلو شدم ... يه اهنگ خارجي گذاشت بود وخودشم باش ميرقصيد خداييش اگه يه کلمه شو بدونست ... گوشام درحال انفجار بود صداش زدم :اقا...
فقط گردنشو تکون ميداد بلندتر صدا زدم :اقـــا ...
با دستاش ميزد به فرمونو و گردنشو ميچرخوند اين دفعه ديگه صدام درحد جيغ بود : اقا
صداشو کم کرد و از تو ايينه گفت:جانم منو صدا زديد ؟
از اعصبانيت گفتم:بله ...خيلي ببخشيد شما احيانا دچار مشکل شنوايي هستيد ؟
-نه دور از جونم چطور صداش اذيت تون ميکنه؟
-بله..
- اخ ببخشيد خوب ميخوايد يه اهنگ ايروني برات بزارم؟
-خيلي ممنون..من کلا اهل موسيقي و اهنگ نيستم
-مگه ميشه ؟
-حالا که ميبيني که شده؟اين خيابونو بريد سمت راست
وقتي پيچبد سمت راست گفت:بهتون نميخوره از اوناش باشي
-با اخم گفتم :از کدوماش ؟
-از همينايي که چه ميدونم ....ميگن اهنگ گوش دادن حرام است ادمو جهنمي ميکنه از اين حرفا ديگه
اگه کسي حرف گوش کن بود الان کل بشريت بايد عابد وزاهد ميشدن با اعصبانيت و جدي گفتم: اره من از همونام مشکلي داريد؟
انگار که داشت با خودش حرف ميزد گفت :منو باش به چه اميدي اينو سوار کردم
-چيزي فرموديد؟
-نخير با خودم بودم..
از شيشه ماشين بيرون و نگاه کردم ...تا موقعي که رسيديم هيچ حرف ديگه اي نزد پول کرايه رو گذاشتم کنار دنده و پياده شدم چند قدمي که رفتم صدام زدو گفت:خانم وايسا...خانم
وايسادم اومد روبه روم وايساد پولو جلوم گرفت و گفت:اين چيه؟
-پوله....چيه نکنه کمه؟
-نه خانم کم نيست....من مسافر کش نيستم
-پس چرا منو سوار کرديد ؟
باخنده گفت: به خاطر ثوابش
پولو ازش گرفتم اونم ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.