سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

تمام ناتمام من


نام رمان : تمام ناتمام من
نویسنده : دریا عبدالعلی زاده

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :
عاشـــقے دیوانه
میخواهمـ
تماشاڪن مــــرا...
بےپناهمـ
خانه میخواهمـ
تماشاڪن مــــرا...
سالها درانتظارت
دل به دریا
بسته امـ...
آتشمـ پــروانه
میخواهمـ
تماشاڪن مــــرا...



نه من این نیستم
آری
من اینی که میبینمـ نیستم
درآیینه به خودبعیدم
مینگرم
سالهاست که ازخود
بی خبرم،بی خبرند
لبخندم کو؟شیطنت هایم کجاست؟
شوخی های تلخ وشیرین زندگیم را...
خنده های گاه وبیگاهم را...
ناگه
چه کسی ربودازمن؟
نمیدانم
میبخشم یانمی بخشم
خودی راکه لحظات نابش را
درآنی فروخت...
به چه که؟به که؟
فراموشی گرفته ام
گویا
چراکه به یادندارم
آخرین لحظات دیدارباخودرا
میدانید
من کم نخوردم
از زمین ازآدمهایش
کم نشکست این دل وامانده ی ما...
به چه دل خوش باشم؟
ز که سرخوش باشم؟
خاطرم مکدراست
غمگینم
آری غمگینم
ازخودی که
هیچگاه نباخت به قافیه های شعرش
اما این حریف قدر
کنون این حریف قدر
قافیه زندگانیش رادرنگاهی به نگاهی
بدجورباخت
حکایت جالبیست درعین زندگانی مرده باشی...
آیامیشودباچنین تناقضی زندگی رازندگی کرد؟
بــــــــــه چـــــــه منطقی بگویم
که دلم گرفته ازخود....
•به نامِ تَڪ نِگینِ آفرینِش•
√مردِمن نه با اسب سفید می آیدونه با بنزسیاه
√مردِمن باپاهای خودش می آید
√مردِمن نه باحساب پُر و نه باشرکتی درفلان جای شهرمیآید
√مردِمن باغرور ومردانگیش می آید
√مردِمن آنقدرهاهم رویایی نیست
√یک انسان ساده است،که میشودازقامتش مغرورشد
√میتوان خستگی هایش رافهمید
√نگاهــــــش جزبرای تونیست
√بایدزن باشی تابفهی که حتی یک شاخه گل که ازسمت مردیست
√مردی که دستانش جزبرای تونیست تاچه اندازه ارزش دارد
√هزارهدیه ی گران قیمت پیشکش
√‌بایدزن باشی تابفهمی آن دستان محکم چیزی فراترازآنند
آن دستها نمادامنیت است،نماداطمینان
√•مــــردِمــــــن "مَـــــرد"میآید•√
چکاوک قهقه ای سردادوگفت:آره جان خودت
بعدادامه داد:منتظرش باش!حتما میآید
خندیدُ گفتم:چکاوک من جدی حرف میزنم اونوقت تو همش مسخره میکنی؟
چکاوک سرفه ی مصنوعی کردو:آواتوخوبی؟
ازاین جورمردای آس وپاس که ریخته
انتظارنداره که بروخیابون به جای یکی هزارتاشوپیدامیکنی
-مشکل همین جاست،،،یه مردرونمیشه توخیابوناتجسس کرد
-باشه ازاین مدلها زیادهس..
-مثلاً؟
چکاوک متفکرانه دستش راتکیه گاه چانه اش کردُ:مثلااااا...ایمان
محکم بالشتم رابه سمتش پرت کردم...
من ازقدرت بیان عاجزبودم؟یاچکاوک ازقدرت تعقل؟
باورم نمیشود ساعت6 صبح،چه کسی زنگ خانه رامانند ناقوس کلیسا به صدادرمی آورد
ناگهان صدایش همانند پتک روی سرم آوارمیشود
-روزبخیرمهتاب خانوم،اومدم آوا روتابیمارستان برسونم
-بسیارخب پسرم،الآن صداش میکنم
درماشین تحمل سکوت وسنگینی نگاه هایش برایم ازهر چیزدردناکی
دردناکتربود
ناگهان به ماشین حکم ایست دادوباصدای لرزانی گفت:چرا ازمن فرارمیکنی؟
-فرار؟
-چرا ازم دورمیشی؟
-جوابشوخودتم میدونی
محکم پاسخش میگفتم تادست بردارداما بی قرارترمی پرسد:پس چرا هربارزخم میزنی؟
-کارمن درمان زخمهاست،نه زخم زدن
-میخوای دیوونم کنی؟
-چرابایدهمچین کاری بکنم
کلافه دستی به پیشانی اش زدُ:پس همین امشب باخوونوادم میام ازپدرت خواس...
اجازه ندادم ادامه دهد به آنچه راکه نبایدمیدادوباصلابت گفتم:آمادگی ندارم
ازماشین پیاده شدم
نگاهم ثابت شدروی خانوم مسنی که کمی جلوترسوارتاکسی میشد
به پاهایم سرعت بخشیدموبه سمت تاکسی روانه شدم والبته بی توجه به ایمان که مدام صدایم میکرد
سرم رابه شیشه اتومبیل تکیه دادم...
حرفش راقطع کردم چون میدانستم امروزتاآخرشب این افکارباطل سلب آسایش خواهندکرد
من وایمان ازبچگی باهم بزرگ شده بودیم،همبازی دوران کودکیم بود
ازهمان بچگی هم زمانی که اشتباهی ازمن سرمیزد اوخودبه گردن میگرفت،مبادا آوایش رابرنجانند.
امااز زمانی که بزرگ شدیمو رشدیافته ترشدیم،فرشته ی نجات من مانندمجانین رفتارمیکرد
حتی اگرپسردایی ام رامشغول صحبت بامن میدید برتمام اعضای بدنش مُهرکبودی میزد.
اما واقعیت این است:نه اومجنون است و نه من لیلی
جلوی بیمارستان پیاده شدم،برگشتم وبه عقب نگاه کردم اگراوهمان مجنونی بودکه من میشناختم حتما ازپِیَم آمده بود
درست است من اورا بهترازهمه می شناختم
باصدای چکاوک به خودم آمدم:کجایی دختر؟خوبی؟
چکاوک دخترخانواده ثروتمندی بودکه به خاطرمن این رشته را انتخاب کردوهمیشه وهمه جا همدم ومونس تنهایی هایم بودوهست.
بی توجه به چکاوک سرم رابه عقب راندم که چکاوک گفت:بازتعقیبُ گریزه؟
سری به نشانه افسوس تکان دادم و به سمت ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات
کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | زنونه مردونه میباشد.