سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

رمان طوفان تاريكي (جلد سه رمان زاده تاريكي)



نام رمان: طوفان تاريكی

نام نويسنده: ldkh

ژانر: تخيلی

خلاصه:

همه چیز در سياهی و خاموشی غوطه‌ور است كه با آمدن شخصی مرموز، جرقه‌ی انتقام زده می‌شود. آتش دوباره به پا می‌شود و طوفان درست می‌كند. زاده‌ تاريكی برمی‌گردد با آتش انتقامی كه در سينه دارد و طوفانی كه در راه است؛ طوفانی از جنس تاریکی



به طرف ماشين رفتم. در رو سريع باز كردم و سوارش شدم. چشمام رو از فشار خستگی بستم و سرم رو به صندليم تكيه دادم؛ نفس عميقی كشيدم. تمام تنم خستگی رو فرياد می‌زدن. سوزش چشمام اثباتش می‌كرد. انگشتم رو روی چشمای بسته شده‌ام گذاشتم و فشار خفيفی بهشون وارد كردم كه كمی درد گرفتن. لعنتی زير لب زمزمه كردم و كاپشنم رو از تنم بيرون آوردم؛ برخلاف بيرون كه قصد داشت ازم يه آدم برفی درست كنه، داخل ماشين خيلی گرم و طاقت‌فرسا بود!

كاپشن رو روی صندلی كناري‌ام انداختم، اما با به ياد آوردن دو جفت چشم آبی معصوم دوباره دست دراز كردم و كاپشن رو توی مشتم گرفتم و به عقب پرتش كردم. كمی تو جای خودم تكون خوردم. سيستم گرم كننده ماشين رو روشن كردم و دريچه رو، رو صورت خودم تنظيم كردم. گرمايی كه با ملايمت، مثل يه نسيم به صورتم می‌خورد حس لذت بخشی بهم می‌داد. انگار خستگی تنم رو مثل يه برف آب می‌كرد و جونی دوباره بهم می‌بخشيد. توی خلسه شيرينی فرو رفته بودم و كم مونده بود كه خوابم ببره كه با صدای تق‌تق شيشه چشمام رو باز كردم و سرم رو برگردوندم. شيشه رو پايين دادم كه چشمام روی صورت سفيد و گردش موند؛ لبش از سرما سفيد شده بود. ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم:

- بيا سوار شو! يخ زدی.

سرش رو تكون داد و روی صندلی كناريم جا گرفت. به چهره بانمكش خيره شدم. لبخندی رفته رفته روی لبم درحال شكل گرفتن بود كه با لحن بچه‌گانه هميشگي‌اش پرسيد:

- اوم! چرا اين‌جوری نگاه مي‌كنين؟

لبخندم عمق گرفت، سرم رو تكون دادم و گفتم:

- تمام صورتت قرمزه، مخصوصاً دماغت.

سرش رو تكون داد كه چند تا از تار موهای نارنجيش از كلاه پشميش بيرون زدن. دستم رو به طرف كلاهش بردم و از سرش كشيدم و گفتم:

- هی! وقتی كه توی ماشينی احتياجي به اين نيست.

و بعد كلاه رو روی دستش گذاشتم كه گفت:

- يادم رفت.

سرم رو تكون دادم و ماشين رو روشن كردم، سرعتم رو كمی بيشتر كردم و از آموزشگاه دور شدم. نمی‌دونم چرا اما ناخودآگاه نفس راحتی كشيدم، آموزشگاه و مدرسه جونی برام نمی‌گذاشتن. حواسم رو به جلو دادم. بايد تينا رو به خونه‌اش می‌رسوندم. با اومدن اسمش توی ذهنم تصويرش جلوی چشمم نقش گرفت. برگشتم و به چهره‌ی سفيدش كه با كک‌ومک‌هايی كه چيزی از زيبايی و معصوميتش كم نمی‌كرد نگاه كردم. از چهره‌اش معصوميت می‌باريد؛ يهو برگشت و با نگاهش غافلگيرم كرد. مثل هميشه وقتی از چيزی ناراحته شروع كرد به تند حرف زدن:

- خانوم معلم، من صورتم مشكلی داره كه شما هی بهم می‌خندين؟

بدون توجه به اين كه در حال رانندگي‌ام سرم رو به عقب پرت كردم و شروع كردم به خنديدن. اين دخترک معصوم و ساده، تنها كسی بود كه می‌تونست من رو اين‌طور به قهقهه بندازه‌. دختركی كه شايد زندگيش شبيه من بود. با اين تفاوت كه...

تينا به چشمايی كه از ترس گرده شده بودن به جلو نگاه كرد و با لحن وحشت زده‌ای گفت:

- وای خانوم معلم، الان تصادف می‌كنيم!

سرم رو پايين آوردم. نفس طولانی كشيدم و به روبه‌روم خيره شدم. انگار تونسته بود خستگی رو از تنم بكشه بيرون. دوباره لبخندی زدم و سعي كردم بيشتر حواسم به خيابون و رانندگي‌ام باشه تا با جون هر دومون بازی نكنم. پوزخندی زدم. من كه چيزي‌ام نمی‌شد اما تينا نبايد آسيب می‌ديد. پام رو روی ترمز فشار دادم، هر دو كمی به جلو خم شديم و دوباره به عقب برگشتيم. كمربندش رو باز كرد و با اون چشمای قهوه‌ايش كه حالا برق خوش‌حالی توشون می‌درخشيد و لب‌های سرخش كه حالا به خنده باز شده بود گفت:

- خيلی ممنونم خانوم معلم! شما خيلی مهربونيد.

اين دختر ويروس لبخند داشت كه به منم انتقال داده بود. لبخندی زدم و گفتم:

- مراقب خودت باش تينا!

سرش رو انداخت پايين و با انگشتاش بازی كرد. دوباره لبخندي زدم و گفتم:

- چيزی ش...

سرش رو بالا آورد؛ يهو پريد به طرفم و لپم رو بوسيد و برگشت عقب و پياده شد و به طرف خونش دويد. اولش مبهوت بودم اما بعد كم‌كم لبخندم عمق گرفت. از مرز لبخند رد شدم و شروع كردم به خنديدن. همون‌طور كه می‌خنديدم پام رو روی گاز گذاشتم و از كوچه خارج شدم. همين طور كه از كوچه خارج می‌شديم لبخند من هم كم‌كم محو می‌شد. برای يه لحظه برگشتم و به جای خالي‌اش نگاه كردم كه چشمم روی كلاه پشمیش موند، لبخندی مثل يه نسيم صورتم رو نوازش داد. اين دختر حتی وقتی هم كه نبود من رو شاد می‌كرد. ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.