سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

رمان طنز و عاشقانه عطر نفسات


نام رمان : عطر نفسات

نویسنده : مریم_21

تعداد صفحات : 320

ژانر : #عاشقانه #طنز #درام

خلاصه رمان :

دختر قصه ی ما حساس و لجوجه ولی در عین حال مهربون و خوش قلب!

ولی "هورش" پسر قصه مون یه پسر تنها...اما در عین حال محکم و جسور!!

آشنایی و اتفاق هایی جالب و هیجان انگیزی بین این دو در دانشگاه میفته که آخرش ختم میشه به سر آغاز یک عشق ...!!

یک عشق پاک و احساسی ناب...

یه دختر از جنس احساس،یه پسر از جنس غرور...

ولی عشقشون پر از دردسر و ماجراست...


لمس نفس هایت
ضربان قلبم را به شماره می اندازد!
تو آرام،آرام نفس بکش
من لحظه به لحظه
دیوانه ات می شوم!
سرش را در بالشت گرم و نرمش فرو کرد تا صدای داد و بیداد های او را نشنود!
عادتش شده بود که هر روز با صدای داد و فریاد های او چشم های خواب آلودش را باز کند.
_هورش...بلند شو !
ساعت 7 صبحه! کلاس داری!
پتو را روی سرش کشید و داد زد:
_مامان ولم کن تو روخدا! اگه گذاشتی یه دقیقه بخوابم!
در اتاق به شدت باز شد و مریم وارد اتاق شد!
_بیست دقیقه اس داری همین رو میگی،بلند شو ببینم!
پتو را به دور خود پیچید و خواب آلود جوابش را داد:
_مامان توام بیست دقیقه اس،مدام داری جیغ میکشی!!
کر شدم بخدا،خداییش این جیغهات بدجور رو مخه!
پتو را از رویش کشید و گفت:
_جیغای من رو مخته؟جیغای من رو مخته،اره هورش؟
هورش با چشم هایی نیمه باز نگاهش کرد و گفت:
_آره،خیلی!
مریم بالشت را از کنارش برداشت و به طرفش پرتاب کرد.
هورش با خنده گفت:
_واسه چی میزنی آخه؟
_تا یاد بگیری با بزرگترت درست حرف بزنی!
خیر سرت 25 سالته...هنوز مثل پسر بچه های هیجده نوزده ساله رفتار میکنی!
آخه تو به من بگو،به چی تو دل خوش کنم؟
هورش لبخندی زد و دستی به موهای قهوه ایش کشید و گفت:
_به قیافم!
_الحق که به اون بابات رفتی!
بلند شو صبحونت رو بخور برو دانشگاه،یه نفس راحت از دستت بکشم!
_الان من شدم عامل تنگی نفس؟
مریم چشم غره ای به او رفت.اما او خندید و درحالی که بلند می شد گفت:
_الهی قربون اون نگاهات برم،چشم الان میام!
مریم که بحث کردن با او عادتش شده بود،کلافه جوابش را داد:
_هورش اول صبحی باز شروع نکن!
زودتر بیا پایین صبحونت و بخور تا دیرت نشده!
سپس در را بست و بیرون رفت.
هورش رو به روی آینه ایستاد و دستی به موهایش کشید.چهره ی دلنشینی داشت.
پوستی روشن،لب هایی متوسط،مژه هایی بلند،با چشم هایی طوسی رنگ!
پس از آماده شدن،نگاهی به خودش در آینه کرد و از اتاق خارج شد.
وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست.نگاهی به ساعت مچی انداخت 7:15 را نشان میداد!
به خوردنش سرعت بخشید،پشت سر هم لقمه می گرفت و نجویده قورتش می داد.استکان چایش را برداشت و یک نفس همه را سر کشید!
از پشت میز بلند شد و با عجله به سمت در رفت!
_مامان من رفتم
_کجا؟تو که هنوز چیزی نخوردی!
_به اندازه ی کافی خوردم.باید برم خیلی دیرم شده!
_باشه به سلامت!
از خانه خارج شد.سوار ماشینش شد و به سمت دانشگاه به راه افتاد.
پس از مدتی به دانشگاه رسید.کیفش را از روی صندلی برداشت و از ماشین پیاده شد.در همین حین،کسی با پشت دست ضربه ای به گردنش زد!
برگشت و با دیدن عرفان معترضانه به او غرید:
_چته دیوونه!مرض داری؟
عرفان که از فرط خنده سرخ شده بود گفت:
_چه خبرته بابا؟ زدم تا خواب از سرت بپره!
هورش با دست کنارش زد و به سمت ساختمان دانشگاه به راه افتاد.عرفان تنها پسر عمویش بود که حکم یک برادر را برایش داشت.اما شوخی های گاه و بی گاهش او را سخت کلافه می کرد!
_کجا میری هورش؟صبرکن منم بیام!
سپس با قدم هایی بلند، خود را به او رساند.
هورش کیفش را در دستش جا به جا کرد و گفت:
_مگه کلاس شروع نشده؟تو این بیرون چیکار می کنی؟
_استاد شمسایی هنوز نیومده!
_جدا؟پس شانس آوردم وگرنه مثل دفعه قبل پدرم رو در می آورد!
عرفان در کلاس را باز کرد و با هم وارد کلاس شدند.
اولین کسی که به چشم هورش خورد،مهتاب بود!
لجبازترین دختری که تا به حال دیده بود!
چون خیلی سر لج و لجبازی را داشتند،نام و آوازه شان در دانشگاه پیچیده بود!
مهتاب با پوزخند تلخی نگاهش را از او گرفت.
هورش نیز پوزخندی زد و عمدا سری از روی تاسف تکان داد و از کنارش گذشت.
مهتاب متوجه پوزخند او شد.ساکت نماند و گفت:
_بهتره برای خودت متاسف باشی،آقای حسامی!!
حسامی را با غیظ تلفظ کرد،هورش که خنده اش گرفته بود با خود گفت:
_من که می دونم دلت از کجا پره!
دلت از اون چهار تا قورباغه ای که گذاشتم تو کیفت پره!
بابا چهار تا قورباغه ناقابل که این حرف ها رو نداره.
طبق عادت همیشگی ته کلاس،پیش سهیل و آرش نشستند.
سهیل گفت:
_چه عجب بابا...کم کم داشتیم به اومدنت ناامید می شدیم!
شانس آوردی شمسایی هنوز نیومده وگرنه...
آرش به میان حرفش پرید و درحالی که با چشم به مهتاب اشاره ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.