سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

رمان عشق به سبک من



نویسنده : فاطمه علیدوستی کاربر رمان فوریو

تعداد صفحات : 226

ژانر : پلیسی , عاشقانه , کلکلی
خلاصه رمان :

یه پسر مغرور اخلاقش و یه دختر شیطون کنجکاو

حالا اگه اون پسر مغرور جناب سروان باشه و اون دختر شیطون جناب ستوان با هم ماموریت برن. تو ماموریت چه اتفاقاتی میوفته............

ریما :سوزان من میترسم بیخیال شو بیا برگردیم!؟
شمیم :سوزان خواهش میکنم بیا برگردیم هنوز دیر نشده؟ ☹️?
__بچه‌ها خواهشا تمومش کنید من باید برم
شمیم :لجباز ی دنده ??
__اصلا نمیخوام بیاید خودم میرم
ریما :حالا چه سریع بهش بر میخوره! بریم
به ساعت ماشین نگاه کردم 12 شب بود
شمیم :اگه فقط ی درصد احتمال بدیم تو اون کلبه.... تو.. اون کلبه عباس جنی باشه میدونی چه بلای سرمون میاد؟؟ میفهمی؟؟؟؟
ریما :واااااای خدا من آرزو دارم با ترس رو به من گفت :سوزان نکنه.. نکنه ما هم مثل اون چند نفر که اومدن اینجا ناپدید بشیم ??
__ن بچه‌ها اینطوریا نیست اروم تر گفتم جناب سرهنگ که گفت تو این کلبه به اسم جن کلی خلاف میکنن من باید برم به هر قیمتی که شده
شمیم :ما که اومدیم پس بریم
از داشبرد شوکرم و چاقو ضامن دارم با کلتم رو برداشتم چاقو رو گذاشتم تو جورابم کلتم گذاشتم تو پشت شلوارم شوکرم گذاشتم تو جیبم رو به بچه‌ها گفتم :آماده؟ دوتاشون با تکون دادن سر اعلام آمادگی کردن چراغ قوه رو برداشتم با بچه‌ها از ماشین پیاده شدیم نفسم فوت کردم سوز شدیدی میومد باسر به بچه‌ها گفتم که پشت سرم بیان خودمم خیلی استرس داشتم اما ترسی نداشتم انقدر ماموریت رفته بودم که عادت کرده بودم اما خب این یکی ریسکش بالا هس انقدر نقشه این اطراف این کلبه رو دیده بودم حفظ بودم در کلبه قفل بود پس رفتم سمت پنجره پشتی بچه‌ها هم پشت سرم میومدن ضربان قلبم بالا بود با ی ضربه به پنجره باز شد با دست به بچه‌ها اشاره کردم که بیان. خودم زودتر رفتم همه جا تاریک بود تاریک تاریک ?
چراغ قوه رو روشن کردم
ی کلبه دوبلکس بود همه وسایل چوبی بود
شمیم :وای چقدر تاریکه!!
ریما :من میترسم بیا برگردیم ?
__بچه‌ها ??میگم هیچی نیس اصلا مگه من گفتم بیاید خودتون خواستید پس حرف اظافه نزنید. ی نگاه کلی به خونه کردم صدای زوزه گرگ با صدای جیرجیرک قاطی شده بود با کمک بچه‌ها طبقه پایین رو گشتیم حتی ی ذره خاک روی وسایل نبود پس کسی اینجا زندگی میکنه
شمیم :بیا دیدی چیزی نیست حالا بیا برگردیم
__اما هنوز بالا رو نگشتم
ریما شمیم کلافه با هم گفتن :سوزان ????
ای بابا بچه‌ها من نمیتونم دست خالی از این کلبه برم من باید بفهمم حرفای مردم درسته که این کلبه جن داره یا تحقیقات ما که این جا قاچاق میشه؟؟؟
بدون توجه به بچه‌ها اروم به سمت پله‌های چوبی رفتم با اجبار بچه‌ها هم دنبالم اومدن از پله‌ها رفتیم بالا استرس داشتم یا شایدم ترس وای خدا خودت کمکم کن به ی راهروی تنگ تاریک رسیدیم که فقط ی در توش بود اروم رفتم سمت در. در با صدای قیژی باز شد چراغ قوه رو گذاشتم لبه کلاهم شوکرم برای احتیاط دستم گرفتم به اتاق نگاه کردم ی تخت چوبی ی نفره ی میز کوچیک چوبی کنارش بود ی کمد چوبی اینطرف اتاق بود به بچه‌ها نگاه کردم طفلی ها از ترس میلرزیدن بی توجه به اونا اول رفتم سمت میز کشوش رو بیرون کشیدم چیزی نبود دریغ از ی کاغذ بیخیال میز شدم رفتم سمت کمد درشو باز کردم چیزی نبود ناامید داشتم درشو می بستم که دستم خورد به لبه کمد و پشتش باز شد ی تای ابروم رو بالا دادم ی لبخند فاتح زدم ی گاوصندوق قدیمی بود که باز کردنش خوراکمه با یکم اینور اونور کردن گاوصندوق با صدای تیکی باز شد
__ریما اون کوله رو بده من
ریما سریع کوله رو بهم داد منم هرچی تو گاوصندوق بود توی کوله خالی کردم بعد در گاوصندوق رو بستم در مخفیش هم بستم و در آخر در کمد هم بستم کوله رو دادم دست ریما خودم دوباره به اتاق نگاه کلی کردم خوشحال بودم که دست خالی بر نمیگردم سریع با بچه‌ها از پله‌ها اومدیم پایین
__دیدید عباس جنی در کار نبود ؟؟??
شمیم :باشه بیا بریم
-_ی لحظه صبر کن بعد صدام رو صاف کردم بلند گفتم :آهای آقای عباس جنی کجا هستید ؟؟بیاید دیگه
ریما ؛چی کار میکنی مگه دیونه شدی چرا صداش میکنی ؟؟
__؛نخیر من باید ثابت کنم اینجا جن نداره دوباره گفتم هویییییییییی عباس جون کجایی بیا دیگه همون موقع ی چیزی از رو پام رد شد پایین نگاه کردم سوسک بود من از سوسک بدم میاد برای همین جیغ زدم ریما شمیم که فکر کردن عباس جنی رو دیدم اونا هم جیغ زدن بالا پایین میپریدم که ی وقت به پام سوسک نباشه تو اون شرایط صدای پاشنیدم با سایه ی نفر روی دیوار ترسیده بودم برای همین به سمت پنجره دویدم بچه‌ها هم به تبعید از من هم میدویدن هم جیغ میزدن هم اشک میریختن بچه‌ها رو جلوتر سریع ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.