سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

دانلود رمان فضول دختر




دانلود رمان فضول دختر

نوشته حوریه رادان فر

ژانر : طنز ، کل کلي ، عاشقانه
شخصيت هاي اول : باران ـ بهتا ـ ماني ـ اميد ـ سامان
خلاصه : باران يک دختر خيلي شاد و تقريبا طنزه که يک نظريه ي فوق العاده داره … پس زدن = جذب شدن … البته اين يکي از هزاران نظريشه … براي وکالت درس مي خونه و در حال حاضر چندين پرونده توي اتاقش داره … که اين پرونده ها هر کدوم مسئله ي خصوصي يک زوجه که توشون دخالت مي کنه … عاشق فضولي و به هم رسوندن آدما و از طرفي از هم دور کردنشونه اما مهم ترين پروندش اينه … ازدواج خواهرش بهتا با ماني که لازمش جدايي خواهرش از اميد ، معشوقشه … که همين پروندش اونو به جاهاي باريک مي کشونه … خيلي خيلي خيلي باريک که خوندنش پر از هيجانه ..پایان خوش
ادامه رمان:

تو محوطه ي دانشگاه نشسته بودم و داشتم مثل هميشه به چند نفر اس ام اس مي دادم ... پيامک بازي جيگر آدمو حال مياره به خدا ... يک تار موهام رو که تو چشمم افتاده بود کنار زدم و براي بيتا نوشتم « مطمئن باش جواب نمي ده دخي ... مي گم نمي ده يعني نمي ده ... به خودت بيش تر از من اعتماد داري ؟»

پشت سرش جواب فاطمه اومد « ديونست اين دختره ...»

و بعد از اون هم جواب ماني « منظورت چيه دقيقا ؟»

خب خب خب ... خواننده ي عزيز داري گيج مي شي ... هر کدوم يک قصه داره ... اول از همه مي ريم سر قصه ي بيتا :

( دو روز پيش )

همون يک قلوپ قهوه اي که خورده بودمو از شدت تعجب تف کردم بيرون و يکم پاشيد روي بيتا ... جيغ کشيد :« بي فرهنگ عياش ... قهوت تفي بود ... پوووف .»

دور دهنمو پاک کردم ، به صندلي تکيه دادم و خون سرد گفتم :« دقيق ترش بزاقي بود ... صورتتو پاک کن شدي عين اين سگاي خال خالي ...»

زير لب گفت :« رواني .» و دستمال از توي کيفش برداشت ...

که يکهو اوج

گرفتم :« آخه تو اصلا مغز داري ؟» و زدم تو سرش ...

جيغ کشيد :«چته آخه ؟ بالا خونه رو دادي اجاره باران ؟»

انگشتمو تو هوا تکون دادم و غر زدم :« خفه ! نخير اصلا فروختمش ... مشکلي داري ؟ بابا ديونه هيچي بلد نيستي اه ... حرصمو در آوردي بيتا مي خوام بزنم خفت کنم .»

ادامو در آورد و گفت :« برو بابا .» قهوه رو کوبيدم رو ميز و گوشيمو در آوردم ...

بابا داشت

زنگ مي زد ... گلوم از بس سر بيتا جيغ زده بودم مي سوخت ... تماسو بر قرار کردم و با لبخند گفتم :« سلام بابايي عزيزم ...»

ـ سلام باران ... خوبي بابا ؟

ـ بله ممنون ... شما خوبي ؟ اهل و عيال خوبن ؟

با چشم غره به بيتا نگاه کردم و همون طور که به بابا گوش مي دادم کتابمو زدم تو سرش و بعد با خنده گفتم :« مرسي بابا جون ... بگو خوبم ... نه من هنوز خيلي کار دارم بابا ... واقعا

امتحانمون سخته ... دارم اين بيتاي خرو مجبور مي کنم بخونه ... شما خودتو ناراحت نکن ... يک کاري مي کنم بخونه ... چيه بابا جان ؟نگراني ؟ قربونت برم به من مي گن باران آتيش ... يک

کاري مي کنم از 100 پايين تر نگيره ... جانم باور نمي کني ؟ بيا الان جلوي چشمت ...» يکي ديگه با کتاب کوبوندم تو سر بيتا و گفتم :« مي زنم تو سرش ... صداشو شنيدي بابا يا دوباره بزنم ؟ چشم نشنيدي دوباره مي زنم اين بيتاي ...» دوباره محکم تر زدم تو سرش با کتاب و با حرص ادامه دادم :« احمقو .» بابا کلافه گفت :« شيطوني نکن باران ... درس نمي خوني بيام دنبالت ؟

بياي اداره خودم بالا سرت وايميسم ...»

ـ نه قربون شما بابا ... مي خونم مي خونم ... خدافظ .

و قطع کردم ... بيتا سمتم حمله کرد و گفت :« خر ديونه ... هي هيچي نمي گم ...» و کتابو پرت کرد تو بغلم ... خب عزيزان اينم وضع درس خوندن من ... کسي مشکلي داره با سازمان ارشاد هماهنگ کنه ... کتابو روي تخت گذاشتم و گفتم :« آخه ... من نمي دونم چه طور تونستم با شما بي استعدادا دوست بشم . عين يک گوله ي برف گل آلود استعدادين به خدا .»

ـ خب اين قدر غر زدي تموم شد ؟ حالا بگو چه خاکي به سرم بريزم ؟

با حرص گفتم :« ديگه چه خاکي مي خواي بريزي ؟ خاک تو سرت احمق .» رو تخت نشست و گفت :« مي زنم فکتو ميارم پايين ...»

ـ من کمربند مشکي دارم ... بي خود جبهه نگير ... اون وقته که کمکت نکنم ...

سرشو تکون داد و گفت :« حالا مي شه جدي باشي ؟» سرمو تکون دادم و گفتم :« بله عزيزم جدي جديم ... اي خاک تو سرت بيتا ... دلم مي خواد ريختتم نبينم .» داد زد :« خفم کردي .» و

رفت از اتاق بيرون ... نفس نفس مي زدم ... آدم اين قدر بي شــــعور ؟ خدايا چي مي شد يکم از اين استعداد بيش از حد منو تو کله ي پوک اينا فرو مي کردي ؟ رفتم سمت ميز ... يک ليوان آب برداشتم و همون طور که به ميز تيکه مي دادم يکم خوردم ... در دوباره باز شد و بيتا اومد تو ... خنديدم و گفتم :« دست از پا دراز تر برگشتي ؟»به ساعت نگاه کردم و همون طور که دست مي زدم گفتم :« آفرين ... 40 ثانيه ... خداييش مي ميرم از شادي مي بينم همتون به من پناه مي برين .»

ـ جون ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.