سفارش و مشاوره رایگان - ۰۹۹۱۰۳۰۶۱۸۶

×

رمان طلسم چشمهایش



دانلود رمان طلسم چشمهایش

نویسنده : شیرین سعادتی

تعداد صفحات : 155

ژانر : تخیلی،عاشقانه

دانلود رمان طلسم چشمهایش

خلاصه رمان :

روزی روزگاری در زمان های قدیم،یه شاهزاده مغرور و خود رای بود که بی توجه به مردم کشورش،قصد تصاحب سلطنت پدرش رو داشت...اما غافل از اینکه این کار باعث میشه که.....!!!

دوره ای بود...
خدا بود...
خوبی بود...
بدی بود...
جادو بود...
آدم بود...
ظلم بود...
بخشش بود...
فقط عشق نبود...
که آن هم در راه بود...
غرق در افکارش روی یک تنه ی درخت نشسته بود و با چاقویی که همیشه همراهش بود،بدنه ی اسب چوبی را خراش میداد.
تمام دقت و ظرافتش را به کار گرفته بود تا این اسباب بازی کوچک فرم اصلی خودش را بگیرد.
با زحمت به اینجا رسانده بودش....هدیه بود.
هدیه ای برای برادر کوچکش که تنها کسی بود که در این دنیا داشت...
برادر عجیبش...سه هفته ای بود که او را ندیده بود...!
با وجود سن کم برادرش،جدا زندگی میکردند...
اما خودش...
رزالین...!
در دل جنگل زندگی میکرد...
کلبه ی کوچکی داشت...
هرچند که زیاد درونش نمی ماند...
معمولا دنبال شکار بود...چیزی برای خوردن...!
یا به دنبال ماجراجویی های خاصش...
بهر حال بهتر از زندگی کردن در شهر بود با آن قوانین و سختگیری های پادشاهشان...
در جنگل آزاد بود...
با وجود حیوانات و شبهایی که از نظر خیلی ها ترسناک بودند،او شاد بود...
می چرخید و میخندید...
بعد از از دست دادن خانواده اش این انتخابش بود...
البته از اوضاع بیرون جنگل هم با خبر بود...
هرچند وقت یک بار به شهر میرفت و خبرها را میگرفت...
بدون آنکه کسی بشناسدش و یا در موردش کنجکاوی کند...
مردم شهر زیاد هم فضول نبودند...
هرکسی سرش به کار خودش بود و دنبال سیر کردن شکمش..
درست مثل خودش...
با اینکه دختر جوانی بود اما از پس همه ی چیز بر می آمد...
زرنگ بود و زبل...چابک بود و جذاب...!
زبانش را به دندانش چسباند و چشمانش را ریز تا گوش اسب چوبی را تیز کند که...
صدای خش خشی را از پشت سرش شنید...!
دستش بی حرکت شد...
در همان حالت ماند تا مطمئن شود اشتباه نکرده...
صدایی به گوشش نرسید...
شانه ای بالا انداخت و چشمانش را دور داد...
هاااه!...به لطف صداهای متفاوتی که در جنگل میشنید توهمی هم شده بود...!
به کارش ادامه داد که اینبار صدای خش خش در کنار نفس نفس زدن های یک شخص بیشتر شد...
صبر را جایز ندانست و با یک جهش از جایش برخاست و به عقب برگشت که همزمان آن شخصی که پشت سرش ایستاده بود،سریع رویش را گرفت...
رزالین با تعجب به آن مرد جوان شنل پوش نگاه کرد...
او دیگر کیست!؟...وسط جنگل...تنها...نفس نفس زنان!؟
با فکری که به ذهنش خطور کرد،سریع گارد گرفت..!
چاقو را بالا برد و با اخم گفت:تو کی هستی!؟
مرد جوان جوابی نداد...حتی به عقب هم برنگشت...
رزالین خشن شد و محکم تر گفت:گفتم کی هستی!؟...اینجا چیکار میکردی!؟
دست مشت شده ی آن مرد جوان توجه اش را جلب کرد...
صدای بمش در جنگل اکو شد:من...من هیچی...آروم...
رزالین اجازه نداد ادامه دهد...
با لحن دستوری که میشد لرزش را هم درونش خواند گفت:برگرد!
سر مرد جوان به عقب کج شد:من...نمیتونم...
رزالین بلند گفت:بهت گفتم برگرد عقب...
مرد جوان کلافه گفت:باشه باشه...اما به صورتم نگاه نکن.
رزالین اخمی کرد:چی!؟
مرد جوان آروم آروم به عقب برگشت و رزالین محافظه کارانه عقب عقب رفت...
سر مرد کاملا پایین بود...
رزالین:به من نگاه کن...پشت سرم چیکار میکردی؟
مرد جوان:هیچکاری نمیکردم...من الان اومدم و باید برم!
رزالین:سرتو بیار بالا.
مرد جوان:نمیشه...برای خودت بد میشه.
رزالین با بد اخلاقی گفت:چرا مزخرف میگی!؟...گفتم سرتو بیار بالا.
مرد جوان با عجله گفت:من هم گفتم نمیشه...و الان هم باید برم.
بدون نگاه به رزالین قدمی برداشت که رزالین فورا مقابلش پرید:وووه وووه!!...کجا؟...تو پاتو تو منطقه ی من گذاشتی پس حق نداری بدون توضیح بری.
مرد جوان تند با اخم سرش را بالا داد ولی سریع چشمانش را بست و گفت:چی!؟...مگه اینجا رو خریدی؟
پوزخندی زد:نکنه ملکه ای و اینجا جز قلمروته!
رزالین لبخند مغروری زد:شاید...یه همچین چیزی...بهرحال...
سرتق سرش را جلو برد:حرف بزن!...تو کی هستی و اینجا چی میخواستی؟
نگاهی به سر تا پای او انداخت و ناگهان گفت:هی صبر کن...تو یه دزدی!؟
مرد از عصبانیت گُر گرفت و غرید:چی گفتی!؟...مواظب حرفات باش...میتونم به خاطر این حرفت مجازاتت کنم!
رزالین با بیخیالی گفت:خب!...تو چیزی نمیگی،از لباس هایی که تنته هم معلومه مال یه شوالیه هستن...پس!؟
مرد:ببین...من تو رو جدی نمیبینم که بخوام برات توضیحی بدم پس بهتره راهتو بکشی بری و بذاری منم برمــ...
با صدای پای چند اسب حرفش نیمه ماند و نگاهی به پشت سرش انداخت...
دوباره برگشت و درحالی که به زمین نگاه میکرد گفت:من میرم...اگه به کسی بگی ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

امروزه استفاده از داروهای گیاهی بخش قابل توجهی از بازار درمان را در همه جهان بخودش اختصاص داده است. و این روند به سرعت در حال پیشرفت است.

کلیه حقوق این سایت متعلق به محصولات جنسی و زناشویی | ارسال محرمانه | زنونه مردونه میباشد.