الهه آناهیتا


نام رمان : الهه آناهیتا
نویسنده : آتنا نیسی علیپور

ژانر: #تخیلی #معمایی

خلاصه :
آناهیتا یه دختر خوب و متینیه که یه روز همراه دوستاش میره به یه سبزه زار واسه گردش اونجا واسش یه اتفاق باور نکردنی میوفته و پرت میشه تو یه دنیای دیگه ...


قدم میزنم در باغ خاطرات
جز تو نمی بینم
جز تو نمی خوانم
جز تو نمی خواهم
همیشه بهار است
همیشه صدای عشق دلم بر می آید
که از من عاشق خفته جان برایت می خواند
با خیالت قدم میزنم
تو می خندی
چشم هایم بسته
لمس این رویا چه زیباست
رویای در نزدیکی
کش و قوسی به بدنم دادم.
و از خواب بلند شدم.
گوشیم در حال زنگ خوردن بود.
_ الو، نیلا سلام.
نیلا : سلام و درد کجا بودی؟ این همه زنگ زدم!
_ خواب بودم.
خب تازه بیدار شدم. عصبی نشو؛ پوستت خراب می شه، گلم.
نیلا : هرهرهر مزه نریز، بی مزه. امروز تولد شادی هستش. یادت که نرفته.
_ نه بابا، یادمه؛ فقط الان که نیست قرار بود عصر براش تولد بگیریم.
نیلا : می دونم، فقط خواستم بهت یادآوری کنم.
_ باشه خودم می دونستم. عصری بیا دنبالم. ماشینم خرابه.
نیلا : نوکر بابات سیاه، خداحافظ.
_ عصری دیر نکنی، خداحافظ.
نیلا، شادی و شیوا دوستان صمیمی من هستند؛ با نیلا از دوران دبستان دوستم. ولی با شادی و شیوا، که خواهر هستند. راهنمایی آشنا شدیم. من هجده سالمه. نیلا، شادی و شیوا، هم هم سن من هستند.
دست و صورتم رو شستم. و پایین اومدم، صبحانه بخورم.
_ مامان، مامانی، صبح بخیر من بیدار شدم.
مامان : صبح تو هم بخیر، دختر گلم.
به طرف کابینت های سفید رنگمون رفتم، برا خودم فنجون ببرم چایی بریزم. که باز هم سرگیجه گرفتم. باز هم، اون صحنه ها جلو چشام اومدند. یک دختر که به دامن یک زن چسبیده بود. انگار داشت التماسش می کرد. زن هم گریه می کرد، و سعی می کرد دختر رو کنار بزنه.
زن یک لباس حریر پوشیده بود. که خیلی زیبا بود.
یک تاج هم روی سرش گذاشته بود، عین ملکه ها بود. دختر هم همین طوری بود.
نمی دونستم کی هستند!
از یک ماه پیش تا حالا این صحنه ها، روزی یک یا دوبار، برام پیش میاد.
این اواخر بیش تر شده.
مامان : دخترم آناهیتا، چرا همین جوری ایستادی؟ بیا بشین دیگه.
_ بله، چشم مامان اومدم .
بعد از صبحانه مامان برای خرید به بازار رفت.
بابا هم سرکار بود. کارمند بانکه. تک فرزندم، و خواهر و برادری، ندارم.
پارسال کنکور دادم، قبول هم شدم.
رشته ی قبولیم پزشکیه. وقتی دانشگاه شروع می شه، من و دوستام درگیر درس ها می شیم. و کم پیش میاد، بیرون از دانشگاه هم دیگر رو ببینیم. الان که تابستونه داریم نهایت استفاده رو می بریم.
نگاهم به خونمون افتاد؛ خونه ی ما ویلایی و دوبلکس بود با یک حیاط بزرگ و پر از درخت، طبقه ی بالا چهار اتاق و سرویس و بهداشتی بود و طبقه پایین رو آشپزخونه، پذیرایی و سرویس بهداشتی رو تشکیل می داد.
کمی آهنگ گوش دادم. و رمان خوندم. که مامان اومد.
رفت ناهار درست کنه. منم روبرو تلویزیون نشستم. و سرگرم دیدن یک فیلم، شدم. بعد حدود دو ساعت، بابا هم اومد.
_ سلام بابا، خسته نباشید.
بابا : سلام دخترم، درمونده نباشی.
مامان قلیه ماهی درست کرده بود. بعد خوردن ناهار بابا و مامان به اتاقشون رفتند که استراحت کنند.
ناشناس : آناهیتا، آناهیتا، آناهیتا
کسی من رو صدا می کرد! اول فکر کردم، باباست سرم رو برگردوندم. کسی پشت سرم نبود! به اطرافم نگاه کردم.
باز هم کسی نبود. اما صدا هم چنان ادامه داشت!
وای خدا، نکنه دارم دیوونه می شم!
_ توکی هستی ؟
ناشناس : تو روح تاراگوس هستی! آناهیتا.
_ تاراگوس؟ تاراگوس دیگه کجاست؟ تو کی هستی ؟
اما صدا دیگه قطع شده بود. منظورش چی بود؟ حتما توهم زدم. ممکن نیست، واقعی باشه.
آره توهم زدم! اون روز فکر کردم هرچی شنیدم، توهم بوده. و بی خیالش شدم.
ساعت پنج عصر بود.
کم کم باید آماده می شدم.
دوش گرفتم. و مانتو سفید و شلوار کرمی رو پوشیدم. کمی هم آرایش کردم.
نیلا اومد.
آخه من صدای بوق ماشینش رو می شناسم؛ از خونه بیرون اومدم. و در رو بستم.
نیلا : به به آناهیتا خانم، خوبی؟
_ سلام خوبم، ممنون. تو خوبی؟
نیلا : بد نیستم.
بهش نگاه کردم.
تیپ قرمز و مشکی زده بود.
پوست گندمی داشت و چشم و ابرو مشکی بود، دختر جذابی بود. شادی و شیوا هم هر دو پوست سفید و چشم های سبزی داشتند.
نیلا چشمکی زد و گفت : خوشگل شدی شیطون خانم!
_ خوشگل بودم.
سری تکون داد و با خنده جواب داد : صد البته، مگه می شه با چشم های سبز و با رگه های آبی، دماغ و لب های خوش فرم خوشگل نبود؛ مخصوصا با خال تو صورتت که همه رو دیوونه کرده.
لبخندی زدم و زمزمه کردم _ دوست دیوونه ی خودمی!
خندید و حواسش و به جاده داد.
برای شادی یک جشن چهار نفره کوچیک، گرفتیم.
فقط خودش و ما بودیم.
بعد یک ربع رسیدیم.
کافی شاپ ستاره پاتوق ما چهار ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

کلیپ روانشناسیاحڪامبازخوردیبیشتر بدانیمشوهرانهفرهنگ هلاکوییهمسرانهجنسیزناشوییسیاست رفتاریمعجون عسلابسلامت بانومشکلتوندرخواستاحکامسردیچالش48تناسلیشُما عزیزِ منیزناشوییشش نکته برای آرام کردن مردان خشمگینجلفجذابیتﻣﺠﺮﺩﯼرئیسسیاست های همسرداریجنسیحدیث‌عــشقرژلبسیفلیسسبزیاسموتیاشتهاکودک بد غذاذڪر لینڪانگور تازهچایبیماری های گوارشیکاهش اضطرابدرد مفاصلافزایش حجم آلت تناسلی مردانماسک خرمالوآیا میدانیدبانوانهلیلهدانستنیسیرخواص روغن بنفشهسرماخوردگیبروکلی،منضج بلغمنسخه خطی معجون نوش داروخونیتخمدانسفیدیگیاهیتبلیغاترازیانه،عفونیسبوس برنجترک رابطه زناشوییﻣﻜﺎﻧﻴﺴﻢ ﺍﺛﺮ دارو احتقانپره اکلامسی و سندروم هلپچـربیعلایم بیماری در نوزادان لینک عضویتکاهشسمیآبریزش بینیبزن رولینکحل تعارضات زناشویی با روش گلاسرنوزادان معلول در بارداری های بعدی راست رودههدف از پیگیری دمای پایه بدن توصیه هایی برای کاهش اثرات مضر رنگ مو تهوعانگللینک عضویتعضویتبی‌خوابیلینک عضویتساعت١٥ عوارض ژلوفن ویتامینسردرد به علت تومور مغزی قدم ششم راهنمایبرای گریه‌ها راه حل پیدا کنید دوم بارداری
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت