هیوا


نام رمان : هیوا
نویسنده : پریسا غفاری

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :
داستان هیوا داستان زندگی دختری معمولیست که دست سرنوشت بازی هایی را برایش رقم زده که مسیر زندگی اش را به واسطه گذشته خانواده اش ، تغییر می دهد . داستان مثل خیلی از داستانهای دیگر آبستن رازهایی است که یکی یکی روشن می شوند. و او تن به یک زندگی اجباری خواهد داد و سایه مردی در زندگی اش می افتد که هیوا از نیتش خبری ندارد. بعد از گذر چند فصل، داستان اصلی پوسته خود را می شکافد و نمایان میشود. داستانی موازی با خط اولیه.

آسمون به رنگ روزهای گذشته بود و ابرها همونقدر تیره بودند که از یک ابر پر از دود و سرب و منوکسید انتظار می رفت. ساختمونها به اندازه ای بلند بودند که بتوانند طبع بلند و پر ازطمع صاحبانشون را ارضا کنند . سنگ فرش زمین به اندازه ای داغ بود که زیر ترمزهای چرخ ماشین زندگی آدمیزاد ، به راحتی چین و چروک می خورد. ...یک روز گرم تابستون بود. به خیال خیلیها امتحانها تموم شده بود ...اما نشده بود ... . سرم از شدت گرما داغ شده بود و دلم از فرط غصه جوش میزد .سرم را به زیر انداخته بودم و با تمام سرعتی که داشتم سعی می کردم راهم را از بین جمعیت باز کنم و خودم را به مقصد برسونم....مقصدم کجا بود ، نمی دونستم فقط می خواستم حرکت کنم .خدارا شکر که هنوز میلی برای حرکت داشتم حتی بعد از فاجعه ای که برایم اتفاق افتاده بود .برای لحظه ای ایستادم واقعا کجا می خواستم برم ؟ به خونه ای که دیگه هیچ کس منتظرم نبود! برای لحظاتی سرم را بالا گرفتم و به آسمون دود گرفته تهران نگاه کردم خورشید م*س*تقیم توی چشمام خورد اینقدر نورش آزار دهنده بود که برای لحظه ای چشمم را سریع بر همه نعمتهای خدا بستم و با تمام حرصم زیر لب گفتم : (لعنت به تو کورم کردی!) و بدون اینکه ذره ای از کفران نعمتم پشیمون باشم به راهم ادامه دادم. منظره صف طولانی اتوب*و*سهای به اصطلاح تندرو برای ادمهایی مثل من به اندازه ای عادی جلوه می کرد که اگر چنین صفی را نمی دیدیم میگفتیم حتما چیز غیر عادی ای اتفاق افتاده. بدون اینکه اهل زرنگی باشم یا اصلا زرنگی کردن را یاد گرفته باشم مثل یه دختر خانوم و صبور در انتهای صف ایستادم به امید اینکه ....نه امیدی در کار نبود ...کلمه غریبی بود واسه من ....همینطور ایستادم تا دری به روم باز شه. شاید اشتباه من توی زندگی ام همین بوده ..انتظار باز شدن دری!!!! آخه مگه خدای ادمها بیکاره که بنشینه و ببینه کدوم درب مدنظر منه ، و برام بازش کنه !
- خانوم نمیری بالا بکش کنار بذار من برم
یک نگاهی به پشت سرم کردم .یک خانوم تپل که سعی داشت با سوراخ کردن پهلوم توسط آرنج تیزش ، منو به کنار بزنه، غرولند کنان حرفش را تکرار میکرد. . با عجله خودم را کنار کشیدم و آهسته گفتم :( میخواستم برم بالا اما نمیشه ...واسه ادمایی مثل من جایی نمونده) این حرف بدون اینکه تاثیری در رفتار اون زن داشته باشه از دهان من خارج شد و مثل تموم تیرگی هایی که آسمون شهر را پوشانده بود به لابه لای ابرها رفت ولی مثل یه نوحه برای روح دردمند من ، بارون شد و از میان چشمام سرازیر شد. با عجله از میون صف خودم را بیرون کشیدم . کنار خیابون ایستادم سعی کردم به اشکهام خاتمه بدم و سریعتر خودم را از زیر این آفتاب سوزان نجات بدم وگرنه معلوم نبود کدوم گوشه از حال میرفتم. به اولین تاکسی خالی که جلوم نگه داشت گفتم :( دربست )...سوار شدم هنوز اینقدر پول توی کیفم مونده بود که بتونم کرایه تاکسی را حساب کنم ...دعا دعا میکردم وقتی رسیدم خونه و چشمام را روهم گذاشتم دیگه بازش نکنم...خسته بودم از تموم ناملایمات زندگیم .خیال باف و رویایی نبودم که بخوام منتظر یک معجزه باشم یا یک سوار ناجی که زندگیمو از این رو به اون رو بکنه... بیست و هفت سالم بود و هرچی دیده بودم زشتی و بدی بود .گاهی فکر میکردم مگه میشه ادم اینقدر بد بیاره ! چشمام را روی هم گذاشتم و سعی کردم برای لحظاتی به این مغز فرسوده استراحتی بدهم کاش طرح تعویض مغزهای فرسوده هم اجرا میشد !
-خانوم اینجا پیاده میشید یا داخل کوچه؟
سریع چشمام را باز کردم خیلی سریع پرچم سیاه بالای در خونه را دیدم:
( خانواده محترم صدرایی ، ما را درغم از دست دادن پدری دلسوز "مرحوم اقای امیر صدرایی " شریک خود بدانید.....جمعی از همسایگان)
-بله آقا پیاده میشم.
سریع پیاده شدم و سریع هم کرایه سرسام اور را پرداخت کردم...نمی دونم با این همه رخوت و سستی که بر زندگی من حاکم بود و با این همه بی میلی برای حرکت ، چطور اینقدر سعی داشتم همه کارهامو سریع انجام بدم! حتما دچار دوگانگی شخصیت شده بودم.
وقتی کلید را توی قفل در میچرخوندم به این نتیجه رسیدم که شاید دیگه وقتش رسیده باشه که این پارچه مشکی را از بالای در بردارم. ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

شهوتمیلجنسی زناشوییخانومها بخوانندزنمردهمسرداریمهارتهایشوهرانهقاعدگی،همسرانهکلیپ ببینیدنزدیکیسیاست های مردانهارگاسم کلیتورالفاطمه جوادیصورتعباسیانزالبیزاری جنسیسوالات جنسیکلیپ دیدنیپرسشافزایش میل جنسی با توت هاکاندوم میوه ایﺍﺑﺘﻼﺀحاملگی پشت سر همپرسشنمکنکات جنسیاحتمال بارداریشنیدن صدای آبویدیوعصبیAdMINدرمان سینوزیتلاغری صورتگل محمدیآلرژی بهاریبیدمزاج میوه هادرمان زخمداروهای گیاهیمیل جنسی زنانهلاغرقاعدگیذڪر لینڪخشمدانستنیفوفلمامیرانمعجون تقویت عمومی بدندرمان لاغری مفرطآشنایی با داروها و داروهای گیاهیعنابرژیم عطارباشیشپش سرسنگ کلیه و مثانهسلامتیسرفه هایفلفلتغذیه دیابتیکلسترولسیاه سرفه،ویتامینسقطغیرقابل تزریقمواد غذایی تند تستوسترونتاریمیکروافتالمیلینک عضویتظهرلینک عضویتمسولیتسیناریزینجذب بهتریآنوریسم دیسکان آئورت عفونتترکیبیخوردن شکلات تلخ ده عارضه کورتون شرح بیماری لینک عضویتروغـن نـباتیمیزان مصرف ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻓﺸﺎﺭﺧﻮﻥ اسید کلاولانیکبالا رفتن قند خون شیر خشکلینک عضویت
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت