بذار حس کنم بامنی


نام رمان : بذار حس کنم بامنی
نویسنده : Fereshteh

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :
امیرحسین پیروزمند بعد از مرگ همسرش به وصیت زنش باید با یه خانم ازدواج کنه ولی به شدت با این کار مخالفه اما…
پایان خوش



امیر حسین:
در با شتاب باز شد و پرستار هراسان خودشو پرت کرد تو...در حالی که نفس نفس میزد،بریده بریده گفت:
-آقای...آقای..دکتر...خانمتون...
دیگه منتظر ادامه حرفش نشدم....خودکارو پرت کردم روی میز و بدون توجه به پرستار بخش،از اتاق زدم بیرون...
با سرعت زیاد خودمو به اتاقش رسوندم و درو باز کردم...چندتا دکتر و پرستار بالای سرش بودن...
از بینشون رد شدم و به چهره ی رنگ پریده ی شریک زندگیم که حالا مثل یه تکه گوشت روی تخت افتاده بود نگاه کردم...دلم فشرده شد...
نگاهی به دکتر کامران کردم...سرشو به علامت تاسف تکان داد و به همراه بقیه ی دکترها و پرستارا رفت بیرون...من موندم و صدف...
آهسته نشستم کنارش و دست ظریف و کوچکشو توی دستم گرفتم...
-صدفم؟؟؟؟
آروم چشماشو باز کرد و بهم زل زد...
خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی هیچ کلمه ای از گلوم خارج نمیشد...بغض کردم و دستشو ب*و*سیدم...
با دستایی لرزون ماسک اکسیژن رو از روی دهنش برداشت...به نظرم اومد میخواد چیزی بگه..
صورتمو به صورتش نزدیک تر کردم
-چیزی میخوای بگی خانمم؟؟؟؟الهی من فدای اون چشمای عسلیت شم..
سرشو خیلی محسوس تکان داد...لبخندی زدم و همینطور که دستشو نوازش می کردم و به چهره ای که هنوزم برام زیباترین بود چشم دوختم...
-چی میخوای بگی فدات شم؟؟؟تو زودی خوب میشی...اصلا نترسی ها...خودم تا آخرش مواظبتم...قراره دکتر کامران یه عمل دیگه...
نذاشت حرفمو تمام کنم...با صدای خیلی خفیفی گفت:
-ن...ن...
این بار صورتشو با دستام قاب گرفتم
-جونم عزیزم؟؟؟؟چی میخوای بگی؟؟؟
-ن..ن..ن..ا
-صدفم واضح تر بگو...ن چیه؟؟؟
زود میزد که حرفشو بزنه ولی نمی تونست...دلم براش سوخت...پیشونیشو از روی اون همه باند ب*و*سیدم و گفتم:
-بزار وقتی حالت بهتر شد بهم بگو باشه خانمم؟؟؟فدای اون چشمات شم...برام میخندی؟؟؟؟
اشک توی چشمش حلقه زد و لبخندی به پهنای صورتش اومد...
دلم براش پر کشید...با وجود شرایطی که داشت میخواست ناراحتی منو نبینه..و این از خصوصیات بارز صدف بود طی سالهایی که میشناختم....
صورتمو به صورتش نزدیک کردم و خواستم پیشونیشو بب*و*سمش که صدای دستگاه بلند شد...با وحشت سرمو عقب کشیدم و یه نگاه به دستگاه و یه نگاه به صدف کردم..چشماشو بسته بود ولی هنوز رد لبخند روی لبش بود...
نفس کشیدن برام سخت شد و باعث شد قفسه سینه ام به شدت بالا و پایین بره...نه این امکان نداشت...
-صدف؟؟؟خانمم؟؟؟
چشماش بسته بود...
-صدف؟؟؟؟
نا باورانه سرمو تکان دادم و با صدای بلند پرستارو صدا زدم...طولی نکشید که اتاق پر از پرستار و دکتر شد...
ولی من هنوز گوشه ای ایستاده بودم و به صحنه مقابلم نگاه می کردم...دکترها تقلا می کردن صدفم رو نجات بدن ولی انگار تلاششون بی فایده بود...
نمیدونم چقدر گذشته بود که دکتر کامران از میون اون همه سر و صدا گفت:
-بی فایده ست...دیگه برنمی گرده...ساعت مرگ 2:30
با دهنی باز و چشمای اشکی زل زدم با دکتر کامران...ثانیه ای بعد پاهام سست شد و افتادم روی زمین...
این امکان نداشت...صدف قول داده بود با من بمونه...قول داده بود توی شادی ها و غم ها باهام بمونه ولی...خواستم بلند شم و بهشون بگم دارن اشتباه میکنن...صدف فقط بی هوش شده ولی پاهام قدرت نداشت...
-دکتر تسلیت میگم...ان شاالله غم آخرتون باشه...
و دستی که روی شونه ام قرار گرفت...
********
از پشت عینک آفتابی به جمعیتی که برای خاکسپاری صدف اومده بودن خیره شدم...هنوزم باورم نمیشد که صدف دیگه پیشم نیست...هنوزم باورم نمیشد که دیگه خنده هاشو نمیبینم...هنوزم باورم نمیشد که دیگه شیطونت هاشو نمیبینم...
-آقای دکتر تسلیت میگم...غم آخرتون باشه
سرمو تکان دادم...این جمله تا به الان هزاربار برام تکرار شده بود...
نمی دونم چقدر گذشته بود که دیگه صدایی نیومد...نگاهی به اطراف کردم...هیچ کس نبود...همه رفته بودن و فقط من و صدفم بودیم...ولی با این تفاوت که اون الان زیر خروارها خاک خوابیده بود و من همچنان داشتم نفس می کشیدم...
قدمی به جلو برداشتم و با پاهایی لرزون نشستم کنار قبرش...بعد از سه روز این اشک های لعنتی بلاخره راهشونو باز کردن..
با صدایی که می لرزید شروع به حرف زدن کردم:
-صدف؟؟؟صدامو میشنوی؟؟؟؟صدف چطور دلت اومد منو تنها بزاری؟؟هان؟؟؟مگه روزعروسیمون قول ندادی هیچ وقت تنهام نذاری؟؟جواب بده...خودت گفتی...صدف میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟؟؟میدونی الان چقدر دوست داشتم بغلت کنم و هزاربار بگم دوستت دارم ولی نمیشه؟؟؟
چرا من دیگه نباید صورت زیباتو ببینم؟؟چرا باید آروزی خندیدنتو به گور ببرم؟؟؟چرا؟؟؟د ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

هیستروسکوپیtransکاترین ساندرسوندکتر شاهین فرهنگبارداریشوهرانهارتباط چشمینکته ای که باید بدانید?ویدئومقاربتزناشوییسیاست های همسرداریراز زندگیHIVسینه‌هاسیاست های همسرداریعاشقانهرابطه جنسیهمسرانهدکترپرسشهمسرداریتستوسترونتحریک جنسیهمسرانهعرق نعناع،سرد مزاجینکاتتاییدگزنهنکات مربوط به پخت و پزفشارخونزیربغلتوصیه سلامتیپاکسازی بدنسیاهی دور چشمخارش سردرمان سینوزیتمجرباضافه وزنAdMINسیبمتخصص فیزیولوژی و پژوهشگرزودگشنیزشیشهدرمان تب لرزورم طحالدکتر حسین خیراندیشزبان مویی(hairyروغن زیتوندرمان آفت دهانزیرهاستاد خدادادیزیرهرژیم عطارباشیروده‌هاوزنانگورحناعوارض حاملگی در سن بالا در مادر تاخیرمسمومیت با فلزات سنگین ضدالتهابغذاهایی که نباید فریز کرداستروئیدیلینک عضویتنواحی شایع ابتلا درمان پریکاردیت کانستریکتیو آنتی هیستامین ها(هیستامیندانستیسوال جوابدوران پس از جراحی قلب باز سفیکسیم؛موارد مصرف ترامادول آنژین پکتوریس آبریزش بینیهورمونمچ بنداختلالهای روده بزرگ،ماسک ضد جوشخونریزیداروهاییلینک عضویتدوره نهفتگی بیماری کبدسدیمفورزمایدکمبود اکسیژن
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت