نطفه


نام رمان : نطفه
نویسنده : گل رزقرمز71
خلاصه داستان :
دختر رمان ما خیلی زیباست زیبایش تو شهرشون تکه ، هم پدر داره هم مادر اما هردوشون معتادن و اونو مجبور به ازدواج با یه مواد فروش میکنند و این تازه اول مشکلاتشه…

مقدمه:

کلمه تنهایی، تنها کلمه ایست که وصف حال من را دارد

اما بااین همه تنهایی، درته قلبم جایی که هنوز نشکسته خدا وجود دارد

او تنها کسی است که با این همه تنهایی احساس تنهاتر بودن نمیکنم

او همیشه بامن است.



دوباره درد وکتک این هفته چندبار با کمربند بابام کتک خوردم رو یادم نیست تعدادش ازانگشت های دست و پاهام بیشتر شده حتی مامانمم باهاش همراه شده دیگه ازاون بدن سفید خبری نیست شده رنگ سیاه مثل روزگارسیاه من.

دلم خوشه این دفعه کتکشون بی دلیل نیست مثل دفعه های قبل که از زور خماری کتکم میزدند چرا چون مواد نرسیده بهشون.این دفعه دلیل داره یه دلیل محکم دلیلش اینه که گفتم نه به تباه شدن آیندم گفتم نه بازم میگم ؛نه.

بابا- دختره ی احمق این همه سال بزرگت کردم حالا تو روی من وایمیستی !اینقدر میزنمت که صدای سگ بدی ،بی پدر...

مامان-ولش کن دختره ی خیره سرو بیا بشین حالا دوباره می پرها .

-ولش کنم تا هر گُ..خواست بخوره ؛رفته درس خونده این جوری شده ها وگرنه غلط زیادی می کرد رو حرف من حرف بزنه

-بی خیال این نکبت شو،ما که اخر کار خودمونو میکنیم الکی اعصابتو خورد نکن.

-نه ،بزاربکشم این دخترِ نمک به حروموبازم میگی ،نه؟

با ته مونده ی انرژیم فریاد زدم نـــــــه بابام صدای فریادموشنید عصبانی ترشدوکمربندرو محکم ترزد تا اینکه از شدت ضربات کم کم جلوی چشمام سیاه شد.

****

با احساس کشیده شدن یه چیزنرم روی صورتم به هوش امدم.صدای گریه عزیز بود که داشت اسممو صدا میزد:

-نغمه، نغمه عزیزم به هوش امدی؟

مثل همیشه عزیزبود، کسی که تو تمام غم هام شریک بود همیشه اون بودکه منو دلداری میداد بیشتر مامانو بابام دوستش داشتم خیلی بیشتر.تا16سالگی ؛ بابام تا شروع میکرد به کتک زدنم فقط گریه میکردم اما وقتی دیدم این اشک ها هم دل سنگی بابامو به رحم نمیاره موقع کتک خوردن نه گریه میکردم نه التماس .اما بعد ازکتک خوردنام میرفتم پیش عزیزو تو بغلش گریه میکردم اونم فقط منو نوازش میکرد چون نه میتونست جلوی بابا رو بگیره نه کاردیگه ای بکنه،باوجودعزیزمن بعد از هرکتکی مثل همیشه تنها بودم.

اما این دفعه خیلی فرق میکرد.تا حالاتو روشون قدعلم نکرده بودم ،به جز دوبار یکی سر قضیه ی گرفتن دیپلمم که بابام اجازه نمی داد من مدرک بگیرم ، باکمک عزیز تونستم مدرکمو بگیرم . معلمام خیلی ناراحت شدندوقتی فهمیدند نمیرم دانشگاه حتی پیشنهاد دادن خودمون بیایم با بابات صحبت کنیم اما نخواستم ؛چون می دونستم«نرود میخ آهنی درسنگ».

باردومم سر همین قضیه ی خواستگار بود که میخواستن منوعوض تامین شدن مواد مادالعمرشون بدن به مواد فروش .که این دفعه ازدست هیچ کس کمکی برنمیومد حتی عزیز.

باشنیدن اسمم دوباره به زمان حال برگشتم عزیز باگریه داشت لباسامو عوض میکردبعد ازاون اب قندم داد تا لااقل سرپا شم.وقتی حالم یکم جا امد عزیز با بغض گفت:

-نغمه جان عزیزم چرا با خودت این کارو می کنی تو که میدونی بابات به خاطر این زهرماری هم که شده بازور می دتت به مسعود چرا داری خودتواذیت می کنی؟

با حالت درد و گریه گفتم:

-عزیز یعنی من این قدر بی ارزشم که به خاطر یه ذره مواد راضی اند بچه ی خودشونو بدبخت کنند ؛ هیچ مهری ازمن تودلشون نیست،بااین که من تنهابچشونم میخواند منو به مواد بفروشند.

با تموم شدن این جمله رفتم تو بغل عزیز زار زدم به حال خودم که چرا بدبختم .عزیز درحالی که سرمو نوازش میکرد:

-عزیزدلم اینا همش امتحان الهی میخواد میزان صبرمونو بسنجه توهم باید از این امتحان سربلند بیرون بیای امیدت به خدا باشه.حالا هم پاشو غذاتو بخور یه ذره جون بگیری.

غذامونتونستم کامل بخورم چون هنوز به خاطر بغضی که تو گلوم بود لقمه هام پایین نمی رفت عزیز هم هر چی اصرار کرد نتونستم بخورم.عزیزباز داشت بهم اصرارمیکرد بخورم که بابا امد تواتاق گفت:

- هنوز تو که زنده ایی گفتم تا حالا مردی ها جون سگ داری!.

وقتی نگاه پرازخشمم رودیدبا عصبانیت روبه عزیزگفت:

-عزیزخوب روشنش کن چون باید با مسعود ازدواج کنه، بایـــــــــــد!

تا امدم باز مخالفت کنم عزیز گفت:

-الان راضیش میکنم تو برو به کیفت برس!

-باشه تا من می رم تو زیر زمین راضیش کن.

با حالت گله مندی تو چشمای عزیزنگاه کردم .عزیز سرشو اندا خت پایین:

-نغمه جان عزیزم به حرف بابات گوش کن خودت خوب میدونی که از پسش برنمیای،خودت می دونی که بابات حتی به حرف های من هم گوش نمی ده.

-عزیزتودیگه چرا خودت که ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

سیاست های مردانهاین پیام را برای کسی که دوستش دارید ارسال کنیدﺁﻟـﺖ ﺗﻨـﺎﺳﻠﯽ‏)انتقادیتخم مرغپاپچربیزنبرای یک بانوراههای تشنه نگه داشتن همسرپدربارداریقاعدگیکلیپ زناشوییسیاست های همسرداریخارشانسانیتتقویت عضلات شکماجبار عاشقیﻭﺍﮊﻥحجاب فضای مجازیپاسخخانومانهآقای خسیسجنسیشکستخانومانههیستوریگرسنهخواسته جنسیشیربادامصبحانهزیره-عنابعرق کردنکم کردن بلغم در بدنسلامتیفیبروم رحمغده های چربی زیر پوستلاغریبرنج سبوس دار کرچکبهترین جایگزینهاباز کننده عروقچربی سوز بسیار قویآناناسوزوز گوشدرمان قطعی جوش سرسیاهآب سبزیجاتساخت ماسک صورتاعصابسرطانویدیودندان دردمیگرندانستنیهاانیسونموارد موثر در زیبایی جنینمنابع گیاهی آهن@atarbashiآکسارناهارهای رژیمیسهCefixime400آنژین پکتوریس قهوهدرمان بیماری تخمبهترین کاندیدهای ماموپلاستی زانو،آهنضدبارداریعوارض جانبی رنگ کردن موهاکلسیم،اسهال(عوامل‌ افزایش دهنده‌ خطر اسکلریت Scleritis باریوم X-rays شوک کاهش دهنده چربیمردان واقعی وفا دارند❤️عوارض عدم درمان تقویت کلیهباقالی پلو با ماهیچه روشهای تشخیص سلنیم نکاتتخمدانشیره انگور
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت