رمان همین که کنارت نفس می کشم


عنوان رمان : همین که کنارت نفس می کشم

نویسنده: رها امیری


خلاصه ی از داستان رمان:

فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی رنگ اولین چیزی بود که توجه ام را جلب کرد اصلا احساس خوبی با این ادم نداشتم.



فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی رنگ اولین چیزی بود که توجه ام را جلب کرد اصلا احساس خوبی با این ادم نداشتم. لیموزین ایرج هم بود وبی ام و ای که احتمالا متعلق به رامین بود.تنها چیزی که باعث دلخوشی ام شد مزدا تری علیرضا بود. نگاهم را از لامبورگینی گرفتم پس همه جمع بودند! دلم نمی خواست کوچکترین برخوردی با این جماعت داشته باشم به طرف ضلع جنوبی عمارت حرکت کردم ودکمه های پالتویم را یکی یکی کندم نگاهی به تراز انداختم کمی سخت بود ولی می ارزید ...

-اوففففف!

پالتویم را مچاله کرده و داخل تراز پرتش کردم پایم را روی لبه برامده کچ کاری شده ی عمارت بند کردم دستم رابه زور به میله تراز گرفتم پاها ودستهایم را جابجا کردم چیزه دیگری نمانده بود

-هیفا؟!

پلک هایم را روی هم گذاشته ودوباره باز کردم بین زمین وهوا معلق بودم"اوفففف اقا زاده ها دیدند"بی توجه به حرف کیان پاهایم را جابجا کردم وبا یک حرکت خودم را بالا کشیدم و روی تراز جا گرفتم. حالا می توانستم ببینمش بادیدن هاکان که دست به سینه وبا تحقیر نگاهم میکرد مثل خودش دستهایم ا داخل سینه ام جمع کردم

–حرکات جالبی بود!یادمه اخرین بارتو سفری که به "کیپ‌تاون "افریقا داشتم این طور لذت بردم!

نگاهش سرتا سر تحقیر بود ومثل همیشه نگاه کیان شماتت بار. بی توجه بدون کلمه ای به طرف اتاقم رفتم...از طبقه دوم به حیاط نگاه کردم دیدن تکه های سیاه ابر حالم را بهتر میکرد.

روی تخت دراز کشیدم در را قفل کرده بودم تا ماه بانو از حضورم باخبر نشود می دانستم به محض دیدنم از غذا خوردنم؟لاغر شدنم؟...وهزارتای دیگر می پرسید.خسته بودم به خاطر اینکه دو روز اینجا باشم دوروز قبل را به اندازه یک هفته کار کرده بودم. چشم هایم را بستم ...

با صدای ضربه های ریزی به پنجره قدی اتاقم چشم هایم را باز کردم دلم می خواست بشمارم 1...2...3...4...5...نمی شد زیاد بود از تخت پایین امدم وبه طرف پنجره رفتم صورتم را به پنجره چسباندم صدای تیک تیک دلنشینش زیادتر شد با همان پلک های بسته دستم را بی اراده به سمت دستگیره رفت بازش کردم وپا برهنه قدم به تراز گذاشتم عالی بود...نه فوق العاده بود! نفس کشیدم نفسم از بر خورد قطرات سرد باران پس می افتاد ...هیچکس درک نمیکرد که برخورد یک قطره اب به زمین وایجاد یک موج کوچک چقدر هیجان انگیز است.

صدای ضربه به در مرا از حال خوشم بیرون اورد

-هیفا دخترم بیا شام؟

"دخترم" من دختره کی بودم؟هیچکس!

-باشه.

تاپ شلوار مشکی ساده ای تن کردم موهایم را دم اسبی بستم وپایین رفتم. صدای خنده ی علیرضا برای لحظه ای بلند شد.صدای بم ایرج وصدای دلفریب فرانک از بالا می امد قبل از اینکه به من برسند پایین رفتم نگاهی به سالن انداختم"همه ی اقا زاده ها جمع بودند"سلام بلندی کردم. شازده داماد هم بود. لیلی خانوم حتی نگاهم هم نکرد چند سال بود که نگاهم نمی کرد البته قبل از ان هم انچنان به چشم نمی امدم.علیرضا با لبخند محوی جوابم را داد وچشمک زد.پرستو فقط سلام کرد.کیان فقط نگاهم کرد.کناره علیرضا روی مبل دو نفره نشستم

- داماد چرا اینقدر پکره؟

تکیه اش را به صندلی داد

- فردا یه جلسه مهم تو ترکیه داره فرانک بی اطلاع بلیط رزرو کرده برن فرانسه مزون لباس عروس

- مگه میخوان رخت رو تن رامین کنن؟

-مثل اینکه؟!

- دیر به دیر میای خونه؟

-تو یه دلیل بگو که من زود به زود بیام!

-حالا چرا این ریختی اومدی؟

به لباس خودم ولباس بقیه نگاه کردم لیلی خانوم کت دامن خوش دوختی پوشیده بود. پرستو دامن اسپرت وپیرهن گران قیمتی به تن داشت والبته ارایش همیشگی اش که جزو جدایی نشدنی صورتش بود."وعلی حضرت فرانک"هم دکلته یاسی رنگی به تن داشت.نگاهم به هاکان افتاد باز هم همان نگاه تحقیر امیزانگار داشت به بچه یتیم نگاه میکرد

-من که اقا زاده نیستم؟

- هیف..

صدای دلفریب فرانک مانع از حرفش شدبا خوشحالی ساختگی گفت

-هیفا؟! تو کی اومدی؟

.هاکان-از پنجره اویزون بودن من هم اونجا زیارتشون کردم!

فرانک رو به من-شوخی میکنی؟

-نه عزیزم داشتم جناب دکتر رو سرگرم میکردم!

هاکان-توانایی هیفا ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

مردان واقعی وفا دارند️پیشگیریسر سنگینی به موقعاحکام10 جمله تحریک کننده جنسیسیاستهای قبل ازدواجدر صورت صورت عادی بودن:زود انزالیقرص ال دیشهوتکاندوملطیفندمشاهده فیلم های شهوت انگیزافکاراقتدار آقایانرابطهاحکامهمسرداریخواستهاینفوگرافیغسلتناسلیتیمم به دلیل آرایش صورتزن و شوهـرتستوسترونافزایش سایز سی نه ها14قاعدگیآموزش پیش از ازدواج:عکسزناشوییشادابی پوستماسکهای عطارباشیچشم خروساردهبیماری قلبیصلواتتیرگی پوستدرمان عفونت رودهلوبیاتجمع خون در اثر ضربهدوغدرمان سفید شدن موتبلیغاتچای گلپرشبکه قرآنسنجدرشد سریع مودرد مفاصلدفع انگلسرطان پستانریزش موسنگ کلیهپوستسرگیجهاختلاسیدانستنیاکیناسهطب الهی راهی بسوی سلامتینیروی جنسیدمکرده های زمستانیرژیم‌ غذایی‌ کیست پشت زانو یا کیست بیکراسکلریت Scleritis کشمششیمیاییفاکتور رحمی اکستنشنچای سردمکمل های غذایی واژنآهن-لینک عضویتلینک عضویتسرم قندی نمکیکندرومالاسی کشکک ازوفاژالهرنی یا فتق اینگوینالورم معدهواکسن کزاز سرطان سینهلینک عضویتبلدرچین دهانکلیپتداخلاتفارموکولوژی دارو عمده ترین نشانه این بیماری لینک عضویتگازآقایون
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت