رمان نقاب عاشق


نام رمان :رمان نقاب عاشق

به قلم :anital

خلاصه ی از داستان رمان:
داستان در مورد پسری به اسم آرسام هست که بهترین دوستش را ازدست می دهد. بعد از آن تصمیم می گیرد که انتقام دوستش را از کسانیکه فکر می کند مقصر هستند بگیرد. برای این کار با دوست دختر دوستش،پانی ، دوست می شود ولی اتفاقاتی می افتد که باعث عوض شدنمسیر زندگیش می شه… .

خمیازه ای از خستگی کشیدم. روی زمین نشستم و کفش هایم را در آوردم. صدای داد و بیداد مامانم و آروشا را می شنیدم. حوصله ی جر و بحث های همیشگی آنها را نداشتم. سرم آن قدر درد می کرد که حد نداشت. بند کفشم را در دست گرفته بودم و کفش هایم را در هوا تاب می دادم. انرژی کافی برای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم همان جا روی زمین بخوابم. چشم هایم تازه روی هم رفته بود که صدای گریه ی آروشا بلند شد. هق هق کنان می گفت:چرا همه اجازه دارن برن به جز من؟زیرلب گفتم:باز شروع شد.صدای مامانم را می شنیدم که می گفت:تو مثل اون دخترها نیستی. من از کجا بدونم این دخترها که با تو بیرون می یان چی کارن؟آروشا بلافاصله جواب نداد. انگار هق هق گریه اش امانش نمی داد. سرم را در دستم گرفتم. آروشا می نالید:خسته م کردی مامان به خدا!من زیرلب گفتم:منم خسته شدم به خدا!مش رجب به سمتم آمد و گفت:چی شده آقا؟نگاهی به او کردم. چشم هایم از خستگی تار می دید. مش رجب باغبانمان بود. از وقتی چشم باز کرده بودم او برایمان کار می کرد. مرا جای پسر نداشته اش دوست داشت. من هم آن پیرمرد خمیده و چشم آبی را دوست داشتم. خمیازه ای کشیدم و گفتم:هیچی. باز دارن توی سر و کله ی هم می زنن.مش رجب گفت:نه آقا! اون رو نمی گم. می گم شما چرا روی زمین نشستی؟گفتم:حال ندارم پاشم. تو برو سر کارت. من خوبم.مش رجب نگاه مهربانش را از من گرفت و به سمت حیاط باصفا و زیبایمان رفت. به زور از جایم بلند شدم. هنوز صدای گریه های آروشا را می شنیدم. با بیحالی وارد خانه شدم. مامانم با عجله به سمتم آمد و گفت:سلام! نباید توی این دو روز یه زنگ به من می زدی؟ مردم و زنده شدم.در حالی که تلو تلو خوران به سمت اتاقم می رفتم گفتم:چیه؟ فکر کردی از بالای کوه افتادم تو دره؟ یا فکر کردی توی جاده چپ کردم؟مامانم به صورتش چنگ زد و گفت:خدا نکنه!لبخندی به صورت نگرانش زدم. با وجود اینکه پنجاه سال سن داشت بسیار زیبا بود. چشم های گرد عسلی و موهای قهوه ای روشن داشت. قدش به نسبت کوتاه بود. خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم:قربونت بشم که این قدر نگرانمی.بعد به آروشا نگاه کردم که روی مبل نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود. درست شبیه مامانم بود با این تفاوت که قدبلندتر بود. موهای خوش حالت قهوه ایش روی شانه هاش ریخته بود و چشم های زیبایش قرمز شده بود. به طرفش چرخیدم و گفتم:باز چی شده کوچولو؟آروشا به طرفم آمد و بغلم کرد. چنان گریه می کرد که انگار مادرش مرده است. چون می دانستم برای موضوع مهمی گریه نمی کند، خنده ام گرفت. نگاهی پرسش گر به مامانم کردم. مامانم دست به کمر زد و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. آروشا کمی که آرام گرفت گفت:مامان دیوونه م کرده. نمی ذاره برم کنسرت.اخم کردم و گفتم:کنسرت؟آروشا سر تکان داد و گفت:کنسرت فرزاد فرزینه. همه دوستام دارن می رن.مامانم گفت:لا الله اله الله! باز شروع کرد! دوستام دوستام! من اصلا نمی دونم این دوستات کی ان؟آروشا فریاد زد:خب وقتی نمی ذاری برم خونشون و باهاشون بیرون برم چه جوری می خوای بشناسیشون؟گوشم از صدای بلند آروشا سوت کشید. برای اینکه دعوایشان را تمام کنم گفتم:خیلی خب! من باهات می یام.آروشا با ناباوری پرسید:چی؟ با من می یای؟گفتم:آره! عصر می رم بلیط رزرو می کنم. چند نفرید؟آروشا که صورتش از خوشحالی باز شده بود گفت:من و سه تا از دوستام.بعد روی پنجه ی پا بلند شد و گونه ام را محکم بوسید. گفتم:برو یه چایی برام بیار.مامانم تلویزیون را روشن کرد و گفت:وا؟ پس ماهرخ توی این خونه چی کارس؟خدمتکارمان را می گفت. در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:می خوام از دست خواهرم چای بگیرم. عیبی داره؟خودم را روی تختم انداختم. نگاهی سرسری به اتاق بزرگم انداختم که ماهرخ تازه مرتبش کرده بود. مامانم با نهایت سلیقه و دست دلبازی آن جا را چیده بود. کف اتاقم سرامیک درجه یک بود. طبق خواسته ی من هیچ فرشی توی اتاق نبود. میز کامپیوتر، یک کتابخانه ی تقریبا خالی، سیستم صوتی تصویری آخرین مدل، یک تختخواب دونفره، یک دست مبل چرم و یک پیانو دورتادور اتاق چیده شده بود. دکور اتاق تقریبا کرم قهوه ای بود و مامانم نمی گذاشت آن را به مشکی تغییر بدهم. آروشا چای را روی میز کوتاه کنار تختم گذاشت. بهش گفتم:اون پرده های لعنتی را بکش! کور شدم از این نور.آروشا سریع پرده ها را کشید. گوشی موبایلم را به طرفش پرت کردم و ...

ادامه رمان در نرم افزار موبایل زیر قرار دارد 👇👇👇


دانلود از کافه بازار
مطالب پیشنهادی
پربازدید ترین محصولات
پربازدیدترین مقالات

برچسب های دانستنی های جنسی و زناشویی و طب سنتی و اسلامی و پزشکی :

ماسکقسمت اولکلاماستفاده بیش ازحدهمسرانهدرمان جوشطنزشبانهمغزشان سخت تروپیچیده ترسیاست های همسرداریرژیمجیمی اوانسصحبتعرق کاسنیمهارت های همسرانهاحکامارگاسممؤثر بودنآرامشسرویکس،بغلپاسخاونسیاست زنانهدکتر جولی گاتمنمستحاضهشوهرانهروانشناسیسیاست زندگیسیاست های زنانهتخم بلدرچینصلواتسرطانسفیدرنگیماسک موسرطان پروستاتبارداریانزالآرتروزڪم خونیادویهیونجهروغن‌ درمانینوشیدنیشستن میوه و سبزیعلائم و نشانه های کمخونیAdMINهشدارگوشتچشمروغننافع برای سرفه‌های رطوبی،سیر سرکهیبوسترژیم عطارباشیگوجهمنافذرفع صدای سر و گوشکبد چربسیاهیکرم ضدلک گیاهیلینک عضویتکلومیفنخروپفلینک عضویتلینک عضویتعسلعلل اشکال در تخلیه ادرار مردان ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻧﻔﺎﺭﻛﺘﻮﺱ ﺣﺎﺩ ﻗﻠﺒﻲفست فود،سلنیم:نکات مهم در مصرف دارو توصیه خانگی برای درمان زخمفیبرومیالژیاتنبلاستامینوفن سادهقرصبنزودیازپینلینک عضویتبرونشرازهای زیباییشربتعلل کاهش تعداد سلولهای قرمز خون فشارخوناستخوانشدتمیل جنسیضدتشنج پرینورافیتودهقرص
کلیه حقوق این سایت متعلق به فروشگاه زنونه مردونه میباشد.

Sitemap نقشه سایت